بی تو یعنی خالی

من و بابک ۶ سال بعد از ازدواجمون بچه دار شدیم و خدا یه فرشته مهربون بهمون داد و ما سه نفر شدیم. و خانواده برامون معنی گرفت

چند روز پیش وقتی ما رو بروی هم نشسته و مشغول صحبت بودیم و بعد از همر جمله یه وقفه ایجاد میشد  چون آوین اصلا دوست نداره ما چند دقیقه ممتد با هم همصحبت باشیم  هر از گاهی باید نشون بدیم که توجه ما به اونه

 دخترکم پشت مبل بابایی قایم شده بود و  با کلی سرو صدا مشغول بازی قایم موشک با  ما بود . و بعد از دالی کردن هر سه بلند بلند هورا می کشیدیم و می خندیدیم.

 

 بابک سوالیمطرح کرد که منو به فکر واداشت((  که  ما تو اون ۶ سال چطور روزا رو سپری می کردیم؟))هر قدر فکر کردم تصوری نداشتم انگار روزهای بی تو بودن روزهای قبل از بودنت به یکباره از ذهنم پاک شدن

یعنی وقتی از سر کار برمیگشتم چطور وارد خونه میشدم در صورتی که کسی جلوی در با چشمای مشتاق و دستانی گشوده و لبخندی شیرن منتظرم نبود

چطور لباس منزل می پوشیدم  بدون اینکه که کوچولویی با صدای هه هه هه خودش دنبالم کنه وبه من گوش زد کنه که آهی خانم تا حالا که نبودی حالا که امدی پس عجله کن که من منتظر آغوش گرمم

چطور غذا می خوردیم بدون اینکه نظاره گر خوردنت باشم و حظ ببرم از نحوه خوردنت و قش قش بخندم و غذا خوردن خودم یادم بره

خلاصه چطور روزها رو سپری می کردیم بدون تو

چه دیالوگی وجود داشت در حال که الان ۹9 درصد صحبتهامون به تو اختصاص داره انگار هیج دقدقه فکری جز تو برامون وجود نداره اصلا صحبتی نیست جز تو

 چه دَ دَ ای می رفتیم؟  اصلا چرا بیرون می رفتیم ؟چون حالا تنها هدف برای گردشمون تفریح و لذت بردن تو و گردش و تفریحی دلچسب نیست بدون تو

خلاصه چه خوب گفته رامین زمانی

                       بی تو یعنی خالی                 خالی یعنی بی تو

و با هم به این نتیجه رسیدیم که حالا  با قدم گذاشتنت به خونمون و دلمون و خانوادمون به تک تک لحظاتمون معنی دادی .

با صدای خنده هات  زندگی تو خونمون جاری میشه

با صدای گیه ات قلبمون می لرزه

برای خوشحال کردنت هر شکلک و ادایی در میاریم که تو شاد باشی و صدای خندهای شیرینت تو خونه  طنین انداز بشه و ما سرمست از شادی

خدایا ازت  می خوام که این صدا تو خونمون جاری باشه همیشه همیشه ی همیشه

آمین یا رب العلمین

حالا برسیم به روزنگار دختر خوشکلم

خبر اول:

آوین رو بردیم برا چک آپ پیش دایی جون(دایی من و دکتر خوب و مهربون آوین) وزن و قد و دور سر اندازه گیری شد و دایی گفت همه چیز این خوشکل نازی عالیه  خدارو شکر . دخترم هم هر چه هنر نمایی بلد بود ارائه کرد و کلی مورد تشویق قرار گرفت. قابل ذکره که یه آزمایش خون واسه آهن داره که منو نگران کرده وای از بچه های اینقدری چطور خون می گیرن؟  

خبر دوم:

آخر هفته رفتیم عروسی نوید پسر دایی بابک  جاتون خالی خیلی خوش گذشت نکته جالبش اینه که آوین خانمی که هر شب ساعت ۹ تا ۹.۵ بی هوش می شد تا ساعت ۱۲ شب سرحال و شنگول  مشغول تماشا و نی نای نای بود.  

آوین و علیرضا

آوین و علیرضا  - عروسی آقا نوید

تمام وقت دخترم با تعجب به اطراف نگاه می کرد که اینجا چه خبره ؟چرا همه نی نای می کنن؟

آوین اینقدر جو گیر شده بود که در کمال ناباوری کلی با ما غذا خورد سابقه نداشت آوین مرغ و گوشت رو بدون میکس شدن بخوره ولی اون شب با اشتیاق می خورد من هم ذوق مرگ شدم که یاد گرفته و دوست داره ولی فرداش امتحان کردم بازم لب هاشو کیپ کرد و نخورد و من  ذوق الکی کرده بودم.  

 

خبر سوم: دیروز رفتیم  خونه مادر بزرگ یکی از دوستامون که تو حیاط تعدادی مرغ و خروس داشت آوین اینقدر خوشحال شده بود و کیف می کرد و دست و پا میداخت  فقط ما رو بیچاره کرد از بس سوال کرد سیییییییییییه دیگه اواخر خاله راحله التماس می کرو می گغت به خدا جوجو ه باور کنو تو رو خدا  

موقع امدن هم اصلا رضایت نمیداد که بریم خونه و دوست داشت پیش جوجوها باشه

خلاصه با کلی کلک امدیم از خونه بیرون

پ.ن.1 بابایی امد ولی این بار سوغاتی نیاورد و کلی  شرمنده دخمله بود البته بابایی ما انتظار نداشتیم چون میدونستیم که شما درگیر دانشگاه و کار بودید تمام وقت ولی دفعات بعد جبران کنید.    

 

 

 

 

 

 







/ 24 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنم مامان مانی

سلام عزیزم ماشالله چه کارهایی یاد گرفته این دخترک دلبرت...خدا سلامت نگهش داره برات...راست می گی باهات موافقم زندگی حتی لحظه ای تصور بدون کوچولوها مون چقدر خالی و بی معناست....

یکتا

سلام [گل] من هم کاملا با نظر شما در مورد این فرشته های کوچولو توی زندگی موافق هستم و بهترین هدیه ایی است که گرفتم [ماچ][ماچ] با آرزوی بهترین ها برای شما . سلامت باشید[خداحافظ]

مامک

خیلی دلم براش تنگ شده . [ماچ][ماچ][ماچ] بعد از این همه وقت فقط چند ساعت دیدنش خیلی کم بود.[ناراحت]

زمانه مامان پرهام

سلام خانمی ولی من گاهی دلم اون روزها را می خواد چون درس می خوندم و کلاس می رفتم یکجورایی متفاوت بود حالا دو سال و سه ماهه که دیگه فقط مادرم آوین را ببوس اگه ببری آزمایشگاهی که رگ گیر کودک داشته باشه خیلی راحت انجام میشه من پرهام را بردم آزمایشگاه زند واصلا پرهام اذیت نشد[ماچ]

لیلی

سلام آوین خوشگلم.. بی خود نیست که مامان و بابا اسمت رو "عشق" گذاشتن. حالا براشون یه لغت نامه کامل از عشق هستی. راستی مامان آوین جان من خیلی تلاش می کنم که زیاد نرم تو این حس! آخه دوست دارم جدا از آراز رابطه خاص من و همسرم باقی بمونه... ولی خداییش خیلی مشکله!!![چشمک]

مهسا

سلام بامطلب "عمل جراحی پسرم (قسمت اول)" آپم . منتظرتم

رویا

سلام مامان آوین خوشگله آی گفتی که ما هم همین چند روز پیش به این موضوع فکر می‌کردیم و باورمون نمیشد که عرفان فقط 8 ماهه پیشمونه. انگار که سالیان سال پیشمون بوده. بابات نکته ای که در مورد بغلی شدن عرفان گفتی خیلی آرومم کرد. ممنون.

سحر

سلام فرصت کردین به منم سر بزنین

سحر

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]