بازگشت...

 

کار  و گرفتاری ،گرفتاری کاری مشغله زیاد باعث میشه که کمتر به وبلاگستان سر بزنم  انگار هم که تمومی نداه این کار لعنتی.

یه احساس گناه همیشه با منه که نکنه مادر خوبی نیستم؟ نکنه به اندازه کافی با آوینم نیستم و اون احساس  کمبود  کنه و من و مقصر بدونه.

با دخترکم : مامانی تو مهمترین و عزیزترین و با ارزش ترین چیز زندگیم هستی اصلا تو همه زندگیم هستی اگر هم که می بینی این چند وقت یه کم زمان بیشتری رو سر کارم و وقتی هم خونه ام مشغول کارم به خاطر تو و آینده مونه البته یه کم هم به خاطر خودم . به امید اینکه برات مادر بهتری باشم.  آخه می دونی دخترم یکی دو سالی بود که کامل آموزش و تخصصم رو کنار گذاشته بودم و اصلا مطالعه نداشتم کم   کم داشت اون ته مونده سوادم هم از بین می رفت. تصمیم گرفتم یه یا علی بگم و شروع کنم به کار هم زمان تو اداره هم یکی دوتا کار سنگین بهم محول شد که اون هم از طرفی درگیرم کرد. این شد که یکی دو ماه گذشته کلی از زمان باهم بودنمون کم شد ولی قول میدم جبران کنم .

یکی دو ماه گذشته کلی اتفاق مهم افتاد.

اولی اینکه  سومین جشن تولد آوین رو هم گرفتیم حالا نگید که اینا ندید بدیدن ها  هر کدوم از تولد ها یه سری مهمون داشتن ولی اصلی ترین  همین بود چون همه فامیل بودن کلی خوش گذشت کلی کادو های خوشکل و.....

من ٩ روز رفتم ماموریت آموزشی یه دوره  mcsa   تهران برگزار شد که من باید می رفتم  اول تصمیم داشتم آوین رو با خودم ببرم ولی دیدم ساعت کلاسم خیلی زیاده ار ٨ صبح تا ۵ بعد از ظهر  و خاله رویا هم که فصل بودجه است و در گیر کار تا ساعت ٨ و ٩ سر کاره و خونه رویا هم که بیشتر شبیه موزه است با اون همه وسایل ریز و هنری که عمو مهدی درست میکنه و کریسال های جور و واجوری که وسایل مورد علاقه خاله هستند جایی نیست که آوین بتونه یک هفته  یا ده روز رو بدون دردسر اونجا بمونه به همین دلیل تصمیم گرفتیم که تنها برم ولی دلم مونده بود البته این دومین تجربه ام بود . ولی این بار طولانی تر بود.ولی یه حسن داشت . فرصتی شد برای از شیر گرفتن آوین .همیشه از این مرحله می ترسیدم و برام سخت بود ولی بعد از چند روز دوری و عادت کردن به شرایط خیلی راحت پذیرفت .

موهای آوین کوتاه شد البته بعد از سه بار رفتن به آرایشگاه.

سه تا آرایشگاه عوض کردم تا خانم بلاخره با یکیشون ارتباط برقرار کرد و بهش اجازه داد که موهاشو کوتاه کنه البته ملاحت جون رگ خواب آوین دستش آمد با قول اینکه می خواد عروسش کنه و قبلش یه ماتیک آورد داد به آوین و گفت تو فعلا ماتیک بزن تا بعد از کوتاهی من آرایشت کنم و خانم خانم ها به عشق آرایش و عروس شدن خیلی خیلی آرو و بی صدا نشست تا موهاش کوتاه شه من که از تعجب دهنم وا مونده بود

چرا همه دختر بچه ها عشق عروسیند من نمی دونم  بابا همچین خبری نیستا!!!!!!!!!!!!!!

 

دخترکم خیلی خانم شده دیگه رسما صحبت می کنه بدونه اشتباه البته همچنان مثل یه رکوردر آماد است تا هر کار و هر حرفی رو ضبط و تکرار کنه

 زود بر می گردم فعلا به قول آوین جون خدا نیگهدار - به امید دیدار

 

/ 8 نظر / 15 بازدید
یه مامان(مریم)

3 سالگی آوین جون مبارک دخترک منم عشق عروس شدنو داره همیشه از هر چیزی به عنوان تور روی سرش استفاده میکنه[قهقهه]

سحر

كوتاهي مو مبارك عروس خانم[بغل] البته به قول مامان جون همچين خبرايي هم نيستااااااااا[نیشخند]

زهره مامان کیانا

تولد 3 سالگیت مبارک عزیزم.[ماچ] به ماهم سری بزن.[ماچ] من لینکتون کردم.[گل]

سحر

کجا بودی بابا ؟؟؟دلمون تنگ شد ...حالا هم که اومدی عکس از اوین خانومی با موهای کوتاه نذاشتی که ؟؟؟؟تولدت هم مبارکه خانوم خوشگل دو ساله [ماچ][گل][بغل]

bahareh va amiresh

salam roksana joon bebakhsh ke bargashtam tool keshid.delam kheyli baratoon tang shodeh..beboos avine khoshgele mano

شایلی

آخه رکسانا جون از بس دیر میای ما هم کلی عقب موندیم از خوندن اینجا... پس میای تهران و بی خبر اونهم 9 روز؟!!! ولی عجب دلی داشتی آوینو تنها گذاشتی هرچند خوبه یه کم کمتر بهت وابسته شه البته چون کار میکنی وابستگیش کمتره منظورم اینه که مثل دختر من چسب نیست!!! هم تو خواب هم تو بیداری... خوش به حالت که میتونی از تخصصت استفاده کنی من که دیگه فکر کنم هیچی یادم نمونده از اونهمه درس خوندنها[نیشخند]