قفس

حالا دیگه تو خونمون هر روز مسابقات رالی برگزار میشه و همیشه دخترم با روروئکش جلو و من دنبالش   از اطاق خواب ما گرفته تا  آشپزخونه و بالکن جالب اینکه اتاق خودش کمتر براش جذابه .

خلاصه اون جلو من پشت سرش تا اینکه خسته میشم و کارامو نیمه کاره رها میکنم و میام باهاش بازی میکنم تا یه جا آروم بگیره و دسته گل به آب نده. پیش خودمون بمونه اولین دسته گلی که به آب داد این بود که یه ظرف شرینی خوری خوشکلمو که بابایی برام کادو گرفته بود و خیلی دوستش داشتم رو شکوند.

بران شدیم که جهت حفظ سلامتش و در امان بودنش زمانهایی که سخت گرفتارم و دگیر کارهای روزمره اونو محدود کنیم به مکانی محصور تا برای چند لحظه اگر چه کوتاه  با خیال آسوده به سرعت معادل نور به سایر امور منزل رسیدگی کنم 

پارک بازی (قفس)  تهیه کردیم البته این پارک موروثی بود عمه مامک ساعت های زیادی از کودکیشو  توی این پارک سپری کرده مامان بدری کلی نو نوارش کرد و فرستاد واسه آوین.جوجو خوشکلم دوست نداره تو  پارک بمونه بعد از چند دقیقه کوتاه  با یه بغضی منو صدا میکنه و دستاشو میده بالا و با اون چشمهای  قشنگش می طلبه منو و با زبان بی زبانی و با نگاه های ملتمسانه می خواد که بیارمش بیرون چقدر تو اون وضعیت دلم براش میسوزه و سریع بغلش میگیرم و نوازشش میکنم. حالا خودم هم اونجا رو دوست ندارم و اگه خیلی خیلی مجبور بشم ازش استفاده میکنم اون هم برای چند لحظه کوتاه

با خودم  میگم که چرا پرنده ها رو تو فقس میکنن  شاید اگه به چشمای اونها هم  با دقت نگاه کنیم صدای کمکشونو می شنویم و آزادشون می کنیم و پر پروازشونو نمی شکنیم.


راستی عمه مامک جون سوغاتی های خوشکلت رسید خیلی نازن دستت درد نکنه .بوس  ماچ از طرف آوین
  





/ 1 نظر / 7 بازدید
مامک

الهی قربونش بشم . معلومه خوب بلده خودشو جیگر کنه دل مامانیشو به دست بیاره . چقدر آتیش می سوزونه این خانوم خانوما .