دریا

آخر هفته رفتیم انزلی تا رسیدیم بابایی با کلی ذوق آوینو برد که آب بازی کنه که خیلی زود با یه قیافه شکست خورده برگشت گفت که تا پاهاشو گذاشتم تو آب شروع به گریه کردگریه مثل اینکه زیاد از آب خوشش نیومد علاوه براون افتاب هم خیلی شدید بود این خانوم گلی مخالف نو خورشیدتعجب

عصری وقتی هوا کمی خنک شد زدیم بیرون حالا دیگه دخملم گریه نکرد فقط با یه قیافه متعجب و اخمو به امواج دریا خیره شده بود وقتی هم که پاهاشو به آب میزدیم دهنش ار تعجب باز می موند خییییلی با حال بود کلی کیف کردمبغلماچ

/ 3 نظر / 8 بازدید
ندامامان ستایش

سلام اخی نازی خوب دریا رو دوست نداشته زور که نیست [ماچ][ماچ][ماچ][زبان]