حس مادری

توی این چند روزی که ماموریت بودم و دور از آوینم عشق را تجربه کردم.

می تونم با اطمینان بگم که تا حالا این نوع حس را که با این همه  نگرانی و دلتنگی بود وقت دوری و تپش قلب و  شوق دیدار  زمان دیدار  تجربه نکرده بودم.

من همه رو دوست دارم مامانم که عزیزترینه برام.همسرم که همراه مهربونمه و از بودنش در کنارم همیشه خداوند را شاکرم . پدرم که همیشه  قوت قلبه . برادم و دوتا خواهرام که مونس تنهاییام هستن. تمام فامیل و دوستام که من این طور فکر می کنم که هر چه دوستای بیشتری داشته باشی شادیهات بیشترن و غم هات تقسیم میشن.

اما تا حالا وقتی از هر کدوم از عزیرام دور بودم اینقدر بیتاب نبودم اینقدر دلم شورشونو نمی زد که وای حالا داره چی کار میکنه آیا غذا به موقع خورد. تفریح و بازیش سر جاش بود . وای یدون من چطوری خوابش می بره. نصفه شب اگه بیدار شه ببینه من کنارش نیستم  چی کار مینه آیا غصه می خوره؟ و یه دنیا سوال و دلواپسی بود که نمیگذاشت شبها با آرامش بخوابم .ممنونم مامانی که حضورت  باعث شده این حس قشنگو تجربه کنم.

چشمکقابل ذکر که بعد از تقریبا دو سال یکی دو شب  اگر چه با استرس ولی یک سره تا صبح خوابیدمچشمک.

رسیدم ترمینال بابک و آوین آمده بودن استقبالم از اونجایی که دید من از اتوبوس پیاده شدم فکر میکنه تمام چند روز رو اونجا بودم.

ازش می پرسم مامانی کجا بود ؟  ماشین گُنده.

یه سرویس آشپزخونه براش آوردم که کلی باهاش کیف میکنه برامون چایی میریزه و بعد میگه داغه داغه  موباظب باش

این چند روز زحمت نگهداری آوین با بابک و مامان بدری بود صبح ها هم که نجمه خانم(نَ جون) طبق معمول می آمد و کمک حالشون بود. آوین هم خیلی بیتابی نکرد راستشو بخوایین انگار اصلان سراغمو نگرفت خیلی هم دختر خوب و حرف گوش کنی بود و ولی وقتی منو دید شروع کرد به بد خلقی و لجبازی و فردای اون روزی که امدم انگار تازه یادش آمده که چند روزی نبودم پرستارش میگفت که هر تلفنی رو میگفت مامان نوسانائه  همیشه نگران بود که من کی میام خونه  .

از احوال من هم اگر بگم ٣ روز از ٨ صبح تا ۵ بعد از ظهر کلاس داشتم تو گرمای تهران از شمال به جنوب طی طریق می کردم برای رفتن به کلاس. وای چقدر سخته ،همیشه دلم مونده بود پیش  خاله رویا که هر روز چیزی نزدیک به این مسیر طولانی رو طی میکنه خدا به همه خاله هایی که توی اون شلوغی و ترافیم و آلودگی این مسیرهای طولانی رو هر روز سپری میکنن تا برسن به محل کارشون قوت بده.من اینجا ٧ از خواب پا میشم ٢٠ دقیقه به ٨ از خونه خارج میشم ١٠ دقیقه به ٨ هم اداره ام این نزدیکی خونه و محل کار نعمتیه.

دیروز آوین توی پارک خورد زمین خیلی بد بود بچه ام امد تعادلشو حفظ کنه موقع دویدم با صورت خورد زمین و صورت خوشکلش زخمی شد یه طرف صورتش زخمی شده .پارک تعطیل شد تا چند وقت.

آوین سیه کار دیگه هم یاد گرفته

وقتی کاری بر خلاف میلش انجام میدیم  میگه   دوس نداره. قَرَم(دوستت ندارم قهرم) و دستاشو میگیره رو صورتش و روشو میکنه اون ور حالا بیا و آشتی کن، سید هم که هست بد سید آشتی بکن نیستقهر

روی دست بابک زخم یه بریدگی بود که دخترک مهربونمون آمد گفت بوف شُود بوف خم شد و ماچش کرد تا زود خوب شه.

وقتی مهمونامون دارن میرن موقع خداحافظی  میگه زودی بیا 

خونه خاله جون رفتیم شکلاتی رو که واسه خاله جون گرفته بودیم با اسرار آوین باز کردن و خانم خانم ها شروع کرد به تعارف کردن هر کدوم رو بر میداشت و به سمت یکی می رفت . می گفت بِفَمائید.

اگه بوسش کنی سریع میگه بوس نَده اصلا بوسیدنو دوست نداره جدیدا خودش هم باید گولش بزنی تا ببوستت. میگیم منو بوس ندیا  منو بوس نده بدو میاد و چند تا ادمو می بوسه  و میگه ایور اُور(اینور صورت و اونور صورت).

تازگی یاد گرفته می خواد ابراز محبت کنه یه جونِ می یَبون اضافه می کنه . یه ساعت براش گرفتم شکل کفش دوزک صداش میکنه

گاله سوسِ می یبون (خاله سوسک مهربون)

قربون بوس کردت برم عسل مامان آوین جون مهربون

 

 

 

 

 

 

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

الهههههههههههههههههههی شیرین زبون خاله.[قلب]

ندا مامان رادین

رکسانا جون خیلی ممنون از محبتت ولی به معنای واقعی سرم شلوغه و نمیتونم مثل قبل بیام نت به نظر من دوری از بچه سختترین کار برای یک مادره و منم مثل خودت تجربه کردم . روز به روز هم که میگذره این وروجکا شیرینتر میشن حالا هم که زبون باز کردن که دیگه نگو.... از طرف من یه ماچ آبدارش کن. راستی شما مگه کجا زندگی میکنید؟

شایلی

خسته نباشی رکسانا جون... کاش اونقدر وقت داشتی که بتونیم همدیگه رو ببینیم البته بدون آوین جون میبون! مزه نداره... بوس کن این دختر بلا رو بهش بگو شاینا هم میگه زودی بیا[ماچ]

زمانه مامان پرهام

سلام خانمی! رسیدن به خیر خسته نباشی عزیزم وای چه جوری طاقت آوردی دوری آوین را رکسانا جون من اگه بودم قید کلاس رامی زدم ببوس[ماچ] آوین را

نسیم مامان آرتین

رکسانا جون واقعا جدا شدن از بچه خیلیی سخته.. من 1 شب مجبور شدم بزارمش پیش مامان شوشو و با مامانم بیمارستان بمونم... اونقدر فکر کردم و غصه خوردم تا خوابم برد!!! زبونش ماشالا چقدر شیرین شده.... خیلی با مزه تعارف میکنه بچلووونشششششششششششش

مريم

سلام عزيزم خوبي وب باحالي بود منم دخترم تقريبا هم سن و سال آوينه خدا براي همه حفظ كنه دوست داشتي يه سري به ما بزن راستي چه جوري تحمل كردي اين چند روزه رو واقعا كه خدا بهت صبر داده راستي آوين ديگه شير مادر نمي خوره ؟ [ماچ][گل][خداحافظ]

ماسح

پنبه زن،این پنبه ی ِدل را بزن پنبه خواهم تا بدوزم پیرهن جنس ِآن از گریه های ِشهر ِشب تا کنم من بر تن ِهر مرد و زن پنبه زن،هر ضربه ات یک خاطره ای خدا!از عشق ِپای ِپنجره بوده ایم چون کاج و بودند دیگران لابه لای ِعشق ِما چون زنجره پنبه زن،آن رخت ِعشقم کهنه شد در دل ِهر چاک ِآن یک دشنه شد بس که بر خود من کشیدم رخت را این تنم چون یک بیابان تشنه شد