آشنایی

 

مامانی امروز برات می خواهم از نحوه اشنایی من و بابایی بگم

تابستان ١٣٧٩ . تازه فارغ التحصیل شده بودم  به دنبال کار رفتم تهران من خونه رویا (خواهرم) مستقر شدم و خیلی زود تو یه پرژه ای در موسسه عالی پژوهش.. به عنوان  کمک کارشناس مشغول به کار شدم.

شهریور ١٣٧٩ سونیا (دوستی که مثل خواهرم بود) مشغول تدارک مراسم عروسیش بود تا اون  هم بعد از ازدواجش بیاد پیشمون و من به همین دلیل از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم یک هفته مرخصی گرفتم  تا تو کارا کمکش کنم و همراهش باشم .

مهر ١٣٧٩  سونیا هیجانزده  تلفن زده  و اسرار داره که فردا برم خونشون و دلیلشو نمیگه فردا بعداز کار رفتم اونجا سونیا در و وا میکنه و بغلم میکنه  میگم سونیا حالت خوبه نکنه دیونه شدی؟

سونیا شروع به صحبت میکنه مهندس ... تو رو تو عروسیمون دیده  و خوشش امده  و از بابا خواهش کرده که باهات صحبت کنیم و اگر اجازه بدی بیان برای خواستگاری بعد هم تا صبح از خوبی های بابک میگه و از مزایای ازدواج و انتخاب عاقلانه و زندگی مشترک گفتن

از اونجایی که ثمره و شیوا همکلاسی هام برای کارآموزی می رفتن پیشش و برنامه نویسی یاد می گرفتن دورادور میشناختمش

قبول کردم که اول چند باری همدیگر رو ببینیم و صحبت کنیم و کمی با هم آشنا شیم و در صورت وجود تفاهم برای خوستگاری اقدام بشه

١۵ مهر اولین ملاقاتمون  خونه پدری سونیا بود با حضور سونیا و مامان و باباش

برخود اول بابک با اعتماد به نفس مثال زدنی مجلس را به دست گرفت واز خودش و خانواش واهدافش از ازدواج و برنامه های زندگیش گفت و من فقط گوش دادم

تو همون یکی دوساعت او را انسانی قابل اعتماد و مهربان دیدم با شیوا که کارآموزش بود و دوست نزدیکم صحبت کردم  او را اینگونه توصیف کرد  مهربان و متشخص و مورد اعتماد. با سواد و افتاده و خوشرو و خوش صحبت.شیوا گفت دختر اصلا دست دست نکن!

بعد از چند ملاقات با این نتیجه رسیدم که او کسیست که با خیال راحت می تونم بهش تکیه کنم بعد از آشنایی با خانواده بابک خیالم راحتتر شد و به درستی تصمیمم هرچه بیشتر پی بردم.

فاصله خواستگاری تا عقد رو من تهران بودم و بابک هفته ای دوبار  سختی سفر و خطر جاده رو به جان می خرید با یه هدیه قشنگ می امد تا  چند ساعتی کنار هم باشیم  . دیگه عشق و محبت رو تو نگاهش میدیدم و حس می کردم .حالا من هم وقتی می دیدمش یه حس خوبی داشتم  و خوشحال بودم از باهم بودنمون.

8 دی ماه 1379 روزی که من و تو ما شدیم و یکی شدیم

بعد از دو هفته دوندگی و تدارک جشن با خستگی زیادی که داشتیم ولی یکی از قشنگترین روزهای زندگیمون بود.

بعد از اون روز ما به کمک هم و باهم تلاش کردیم برای ساختن زندگیمون.

همسرم

حالا پس از گذشت سالها زندگی  و در کنار هم بودن یا بهتر بگم با هم بودنمون با دیدن تمام خوبی ها و از خودگذشتگی ها و مهربونی هات خدا رو شکر می کنم و به خود می بالم بابت انتخابم

وقتی بعد ازازدواجمون از کوچکترین فرصتی برای با هم بودنمون استفاده میکنی  و حتی تنها تفریحت (کلاس شنا)بعد از بارداریم گذشتی تا من عصرا تنها نمونم

وقتی از روزی که رفتم سر کار نیمی از کارای خونه رو به عهده گرفتی تا من خیلی خسته نشم.

 از سال اول زندگی مشترک مان در تمام لحظات خوشی و ناراحتی کنارم بودی .

همیشه  تکیه گاهم بودی وحامی و مشوقم در تمام کارهام و درتمام لحظات همراه صبورم لحظات خوشی بسیاری بود که کنارم بودی و با هم خوش بودیم  ولی زمان سختی و ناراحتیه که عشق و محبت انسان آزموده و ثابت میشه.

خوب به یاد دارم لحظات سخت زندگیمو

  از

 بعد از اون عمل  جراحی .. شیلا(دوستم و پزشک بیمارستان ) به من میگه که وقت عمل بابک  یه گوشه ایستاده بود و رنگ به رو نداشت و اشک تو چشاش جمع شده بود و حال خوبی نداشت در حدی که منو نشناخت بعد از کلی صحبت تازه بر میگرده میگه وای شیلا تویی؟بعد هم اشکات سرازیر میشه و میگی وقت رفتم تو اتاق عمل کنارم نبودی.(من o  منفی هستم و اون روز چون تو ی بانک خون بیمارستان  نبود  بابک و دایی  و بقیه رفته بودن دنبال خون)

بعد از جراحی هم  تمام دوران نقاهتم همراهم و کنارم بودی همچنان صبور و مهربان توی اون روزای سخت بود که فهمیدم چقدر دوستت دام.

 تا

زمان بارداری از اونجایی که من بارداری سختی داشتم و 6 ماهی استراحت مطلق داشتم علاوه بر کارهای معمول  تمام کاراهای خونه و نگهداری از من رو به عهده گرفتی و نگذاشتی برم پیش مامان اینا و از هم دور باشیم.

یادمه که شب قبل غذا درست می کردی و صبح قبل از اینکه بری سر کار آب و میوه و آجیل و... میگذاشتی  کنارم تا لازم نباشه من حرکتی کنم.گرچه مامانم و راحله جونم کمک حالمون بودند ولی مسئولیت اصلی همیشه با تو بوده.

ظهر هم سریع خودتو می رساندی تا با هم ناهار بخوریم . تمام بعد از ظهر هم کنارم می ماندی واز من  مواظبت می کردی و به کارای خونه می رسیدی.بعد از تولد دردونمون هم همیشه کنارم بودی و همرام.

ممنونم از این همه عشق و محبت و همراهی................. دوستت دارم.

8 دی مبارکت باشه و همیشه سلامت و موفق باشی که شادی و موفقیتت آرزوی منه.

 

 

 

 

 

 

 

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
farima mamane vala

پس همینه دیگه که اقای همسر عاشقت شد[زبان][زبان][زبان][چشمک][نیشخند][نیشخند][نیشخند] ببوس دخمل نازتو[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] اپ کردم بیا که منتظرتم[چشمک][ماچ][بغل] همیشه خوشبخت باشی عزیزم[گل][گل]

farima mamane vala

قربون تو مامان مهربون و دوست داشتنی [ماچ][ماچ][ماچ][بغل][بغل][قلب][قلب][قلب][قلب][ماچ][بغل][بغل][قلب][قلب][قلب][قلب]

یه مامان(مریم)

lhahggi nojvj,k odgd khci.onh ptza ;ki odgd ;hv o,fd ld;kdn ;i ohxvhت ازدواجتون و مینویسید

یه مامان(مریم)

ااااااااااااااا چرا ÷یامم اینجوری اومد گفتم که خیلی کار خوبی میکنید خاطرات ازدواجتون و مینویسید دختر خیلی نازی داری..خدا حفظش کنه[ماچ]

لیلی

8 دی برای من هم روز خاصیه... خدا رو شکر به خاطر همراهان خوبی که داریم. دختر قند عسل رو ببوسین از طرف من و آراز![بغل]

مامی آدرینا

ایشاله همیشه و همه جا در کنار هم به خوبی و خوشی بهترین روزها رو سپری کنید[لبخند]

farima mamane vala

اپ کردم عزیزم بدو بیا[چشمک][ماچ] دخمل نازتو لینک کردم[ماچ][ماچ]

شایلی

سالگرد ازدواجتون مبارک رکسانا جون... ایشالا سالیان سال در کنار هم با میوه خوشمزه ناز زندگیتون خوش و خرم باشین...[ماچ]

فاطمه سادات کوچولو

به نام خدا سلام خاله جون دخترت خیلی خوشگله همه ما کوچولوها ناز نازی هستیم بخصوص دخترا سلام منو به اون برسونید