بازگشت به خانه

nashtarood

یک ماهی بود که ما کوچ کرده بودیم خونه مادر جون چون خونه خودمون در حال تعمیر بود.آخه کل خونه تبدیل شده بود به بوم نقاشی خانم خانم ها و همه اش اثار هنری دخملی بود.به قول خودش الان میگه : من کوچولو بودم اون کارو میکردم

خلاصه نقاشی های آوین بهانه ای شد برای تعمیرات کلی خونه

آوین که کلی بهش خوش گذشته بود و البته کلی تغیرات اساسی در دخملی ایجاد شد

ابتدا ساعت خواب حدود از  ٩.۵ به ١١.۵ شب  و صبح از ٧.۵ به ٩.۵   تبدیل شد چون تا لحظه آخر میخواست با بابایی و راحله جون باشه .

دیگه چیپس ممنوع نبود چون بابایی هر شب دو تا میخرید و از اونجایی که آوین خیلی خوشحا می شد  و می گفت (آخه تو چقدر مهربونی)من نتونستم بابایی رو راضی کنم که نخره

از اونجایی مادرجون طبق میل خانم خانم ها آشپزی میکرد چون  آوین باقالی خورشت وماهی خیلی دوست داره تقریبا یک روز در میون ماهی خوردیم به قول راحله جون شکل ماهی شدیم!!!!!!!!!!!!!

حالا بگم از توانایی هایی که توی این مدت پیدا کرده

رقص عربی !!!!!!!!!! یه چرخش کمر همرا گفتن آه   

رقص محلی (گیله مردی)  ادای زدن بشکن و ارو اروم نشستن

 

و البته به رقص در آوردن دیگران طبق روال مسابقه رقص (dance) با تک تک اعضا خانواده مصاحبه میکرد و مجبورشون میکرد برقصند.

مصاحبه آوین :

سلام

اسم شما چیه

از کجا اومدین

چه رقصی میخواین بکنین

از اونجایی که من درگیر کارا بودم بعد از ظهرها مجبور بودم کمی دیرتر برم خونه تا منو ی دید محکم بغلم می کرد و می گفت دلم برات تنگ شده .هی دنبالت گشتم هی دنبالت گشتم هی گفتم مامان مامان ولی تو نبودی    تعجبقلبخوشمزه

سبک مسواک زدنش عوض شد .رسما دم روشویی به قول خودش مثل راحله جون مسواک میکنه و تقریبا به تنهایی انجام میده.

به برنامه های  غیر کودک تلوزیون علاقمند شده- آواز خونی و رقص و باران دروغ و ...

خانم خانم ها  fan  ارغوان شده!!!!!!

nashtarood

تکه کلام ها:

یه چیی بگم ناراحت نمی شی

نه مامان جون بگو

خیلی دوست دارم

------------------------------------------

یه فکر خوبی به سرم امد

چی مامانی

بزا فک کنم

---------------------------------------

از دستم راضی هستی

هرشب بعد از مسواک کردن یا در حالی که داریم کتاب قصه شب رو انتخاب کنیم یا بعد از تمام شدن قصه وقتی که دستامو تو دستاش گرفته می پرسه البته قبلش میگه مامانی من خیلی دوست دارم . مامان عزیزم ... حالا شما بگید من می تونم بگم نه !

وقتی عصبانی میشه

کارای ناشایس  نکن

متوجه نمیشی میگم نکن چرا متوجه نمی شی

من دیگه باهات دوست نیستم .اصاً اصاً دوست ندارم

تقریبا روزی دو سه بار باهام قهر میکنه میگه دیگه باتو دوست نیستم

 

 

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

[متفکر]اشتباه گرفتی فک کنم

سحر مامان اوینا

خدا خدا ...من تو رو بوخورم اخه عزیزم با این حرفای خوشگلت [ماچ]

فرناز

سلام وای ماشالله به این شیرین زبونی. چقدر هم نازه [ماچ]کار ناشایست !! آوین نازتون همسن و سال مانی ماست ...[ماچ]

لیدا مامان آرمیتا

قربون این دختر نازو شیرین زبون خونه نو مبارک امیدوارم اینبار بوم نقاشی نشه

مامان یکتا

سلام دلمون برای شما تنگ شده بود . گویا شما هم مثل ما گرفتار بودید[لبخند]خسته نباشید [گل] هزار تا [ماچ][ماچ][ماچ]برای آوین عزیز.

بهزاد

اسم دختر من هم اوین هست تمام عشق و زندگیه منه پیش از تولدش اسمش رو انتخاب نکرده بودیم به این اسم برخوردیم و ازش خوشمون اومد و حالا اسم هدیمون اوین هست امیدوارم اوین شما هم همیشه سلامت شاد و مایه ی سربلندی باشه

علیرضا بیات

(¯`•.•´¯) (¯`•.•´¯) *`•.¸(¯`•.•´¯)¸.•´ ¤ º° ¤`•.¸.•´ ¤ º° ¤ ! •.¸¸.•´¯`•.¸¸.☆♡ ╬♥═╬ ╬♥═╬ ╬═♥╬ سلام دوست خوبم ╬♥═╬ ╬═♥╬ ╬♥═╬ ╬═♥╬ ╬♥═╬ ╬═♥╬ آدرس وبلاگم رو عوض کردم .. منو .. فی ! ل ! تر .. کردند .. ╬♥═╬ ╬♥═╬ ╬═♥╬ ╬♥═╬ ╬═♥╬ خوشحـال میشم که وبم رو با قدم های سبزتون مـزین کنید ╬♥═╬ ╬═♥╬ ╬♥═╬ ♥´¨) ¸.-´¸.-♥´¨) ¸.-♥¨) (¸.-´ (¸.-` ♥♥´¨) ♥.-´¯`-.- ♥☆(◕‿◕)♡☆•.¸¸.•´¯`•.¸¸.✿ *`•.¸(¯`•.•´¯)¸.•´ ♡ ♡ ¤ º° ¤`•.¸.•´ ¤ º° ¤ سلام ... اینم نردبان که بتونی راحت بیای .. من که از عشق و عاشقی خسته شدم و یه مدتی میخوام نظاره گر وبلاگهای شما عزیزان باشم .. پس از این به بعد درکنار شما و از بینندگان وبلاگ ها و دستنوشته های زیبای شما عزیزان خوبم خواهم بود .. توی وبلاگ من همه چی هست ..