خاطرات بزرگ شدن یه فرشته آسمونی

تیکه های بامزه دخترکم خیلی زیاده ولی یه تعدادی رو می نویسم که برام مثل عسل می مونن

مامان قربون اون شیرین زبونیت بشه

راستی دیگه پروژه پوشک به بهره برداری کامل رسید.

یه خبر مهم :دخترکم یه پله دیگه رو به سمت استقلال طی کرد. آوین خانم دیگه نیمه های شب شیر نمی خوره و دیگه مثل خانم ها کل شب رو می خوابه البته بعضی شبها فقط بیدار میشه و همونجا رو تخت  کمی آب می خوره و دوباره می خوابه. قبلا برای شیر سناریو داشتیم شبها به این صورت که باید  میاوردمش تو آشپزخونه  تا زمانی که من شیر و آماده می کردم و میگذاشتم تو مایکروفر وسط آشپزخونه روی فرش دراز میکشید و بعد از سوت مایکروفر درش رو باز می کرد . می رفتیم پشت میز  شیشه رو میگذاشتم و خانم خانم ها درش رو می بست به قول خودش بپیچونم  و دوباره بره رو تختش و من هم کنارش دراز بکشم تا بخوابه ولی الان فقط یه لیوان همون کنار تخت میگذارم و تا بیدار میشه می دم دستش و چون خوابش نپرید راحت خودش میخوابه

این پله بزرگ رو بدون هیچ تلاشی از طرف من پشت سر گذاشت دو هفته پیش آوین چند روزی سرما خورده بود و خات تو گلوش داشت و شبها که شیر می خورد خلت تو گلوش باعث میشد احساس تهوه بهش دست بده و یکی دو باری بالا آورد بچه ام همون باعث شد هر شب که بهش شیر میدادم می گفت شیر نمی خورم استفاق می کنم همون شد که دیگه شب شیشه شیر نخورد

حالا نوبت شیرینیه  ...... بفرمائید

-شاید اینجا هسته باشه- وقتی تو بازی قایم موشک دنبال کسی میگرده تک تک جاهارو که می خواد ببینه میگه شاید اینجا هسته باشه

یا ابوالفضل- وقتی که میگه ج ی ش دارم نجمه خانم (پرستارش) میگه بدو بدو نکنی نکنی یا ابوالفضل حالا آوین هم یاد گرفته به وقتش میگه بدو بدو یا ابوالفضل

بخدابِدِه - وقتی خیلی دلش می خواهد یه چیزی رو به دست بیاره و می خواد میگه بخدا بده

اصاً(اصلاً) میل ندارم-

مریض خوردی- سرما خوری و مریض شدی رو با هم ترکیب میکنه و موقع احوالپرسی می پرسه مریض خوردی

خوایش می کنم - تعارف یاد گرفته!!!!!

همبی گرد- پِی زا (پیتزا)- فُفیلا-

تقریبا دیگه اکثر کلمات رو درست ادا میکنه

چه بی کلاس- غذا یا میوره رو که با دست و بدونه چنگال می خوره خودش میگه  چه بی کلاس

دوست دارم -دلم برات تنگ شده بود- زمانی که ما از دستش ناراحت میشیم و یا یه کار اشتباه میکنه برای اینکه دلمون رو به دست بیاره میگه  دوست دارم . دلم برات تنگ شده بود

برو خونتون - آوین عاشق خاله راحله است خیلی دوسش داره ولی چند روز پیش که کل کل کردند عصبانی شد و گفت دیگه دوست ندارم برو خونه مادرجون برو خونتون بعد که خاله به حالت ناراحت خواست لباس بپوشه پشیمون شدو از من خواست که و میانجی گری کنم و خاله رو منصرف کنم.

الهام جون همیشه با آوین شوخی میکنه و میگه تو زشتی و اونوقت آوین میگه نه آوین خوشکله ززست نیست بعد الهام جون پرسید آوین چیه  گفت آوین عروسکه

دختر نجمه خانم صبح ها خیلی تماس میگیره با مامانش صحبت میکنه یه روز که از حد گذشته بود وسط بازی خانم خانم ها هی زنگ می زد گوشی رو برداشت و بهش گفت نگین جون چِقد زنگ میزنه مزایم میشی  ما  بازی می کنیم آخه 

ببخشید مزایم شدیم- وقتی از مهمونی بر می گردیم بهد از خداحافظی میگه ببخشید مزایم شدیم

سلام برسون - ببوس-  مکالمه تلفنی آوین خیلی بامزه است اول که کلی سلام علیک میکنه سلام علیکم حال شما خوبه سلامت هستی  و حال تک تک اعضای خانواده طرف مقابل رو می پرسه و در آخر هم میگه به ... سلام برسون - ... ببوس  مثلا با مادر جون میگه  به بابایی سلام برسون ببوس

وقتی چیزی رو یا اسباب بازیهاشو همه رو میریزه دورو برش و  کلی ریخت و پاش میکنه  و با چهره جدی من که دارم  میارم جمشون کنم مواجه میشه میگه دارم جم و جورش میکنم

وقتی می خواد من رو اذیت کنه سبد اسباب بازیهاشو میاره و میریزه و با هیجان میگه می خوام پخش و پلا کنم

جمعه ها  ب آب پرتقال طبیعی می گیرم و تو گیلاس های خوشکل می ریزم که  خانم خانم ها میلشون بکشه و افتخار بدن بخورن و گاهی هم شوخی شوخی  و برای تشویق بیشترش گیلاس ها رو بهم زدیم و گفتیم به سلامتی حالا آوین تو خاله بازیهاش وقتی چای برا مهمون میریزه بهش میگه که بزنیم به سلامتی

وقتی به چیزهایی دست میزنه که بهش مربوط نیست و من می بینم و می پرسم داری چه کار میکنی و چرا دست زدی میگه ببینم چه مشکلی داره

وقتی چیزایی که خیلی دوست داره رو بهش می دیم و کلی کیف میکنه  با ذوق میگه من عاشق .... مثلا من عاشق شکلاتم

توی تعطیلا عید رفتیم کاشان مسافرت یه روز که بعد کلی شیطنت و بدو بدو رفتیم رستوران از لحظه ورود آوین گفت من گشنه ام  تا زمانی که سفارشمون حاضر بشه آوین چشم از میز بقلی بر نمی داشت پشت سر هم می گفت من گشنه ام و سیب زمینی می خوام  اونور یه خانواده داشتن غذا می خوردن و یه بچه داشت سیب زمینی می خود  . بچه ام یه جور با حسرت نگاه می کرد که انگار ١٠٠ ساله غذا نخوره من یه جوری صندلیمو آوردم جلو رو میز خم شدم که جلوشو بگیرم تا نبینه و دلش بخواد ولی آوین سرشو می آورد پائین و از لای دستام به سیب زمینی ها نگاه می کرد و می گفت من می خوام . من گشنه ام. الهی مادر قربون اون شکم گشتت بشه.

(خدایا  هیچ مادری رو شرمنده بچه اش نکن خیلی احساس بدیه)

علاقه زیادی به بلز و و ویولون دارد. میگه دوست دارم برم مهد کودک ویولون بزنم.نمی دونم چه کار کنم تو این سن کلاسی چیزی هست که جواب بده؟

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان آوین نظرات () |