درباره نویسنده
مامان آوین
آوین عشق است و امید زندگی که با آمدنش به زندگیمون معنا بخشید من مامان آوینم می نویسم تا بدونه تمامی لحظات بزرگ شدنش برامون عزیز است و شیرین.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مامان آوین
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • تلنگر
  • مهدکودک
  • نَجوم جون
  • بازگشت به خانه
  • تولد
  • تفریح سالم
  • احساس مهم
  • بازی
  • سفر نامه - نمک آبرود و فشالم وکاشان
  • تولد من
  • گوشواره
  • تیکه های با مزه
  • سال نو مبارک
  • دوساله ها
  • بازگشت...
  • یک تا دوسالگی
  • صبر مادرانه و شیطنت کودکانه
  • تولد دوم
  • تولدت مبارک
  • دوسالگی
  • روزانه
  • روز دختر مبارک
  • گزارش تصویری
  • مسافرت
  • جانوار شناسی به سبک آوین
  • روزانه
  • تولد
  • شیرین زبونی
  • حس مادری
  • دریا
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
دوستان من
  • آوین جون
  • علیرضا
  • پرهام و مامان زمانه
  • پویان جون
  • مامان شبنم و مانی کوچولو
  • امیر و مامان بهاره
  • یونا و مامان لیلی
  • ارشیاو مامان هاله
  • شاینا و مامان شایلی
  • عرفان و مامان رویا
  • آراز و مامان لیلی
  • شایان و مامان حوریه
  • الهه جون و مامان عادله
  • آوینا و مامان سحر
  • آرتین و مامان نسیم
  • آرش وروجک
  • کوشا
  • رادین و مامان ندا
  • صدرا جون و مامان زهرا
  • ماهان جون
  • آرتین و مامان مریم
  • پگاه جون و پارسا جون
  • ساناز جون
  • غزل و مامان الهام
  • تارا و مامان نیلوفر
  • باران و مامان نسترن
  • ماناو مانیا و مامانی
  • آندیا عسلی و مامان مژگان
  • مامی ادرینا گلی
  • کوروش و مامان مهسا
  • یکتا و مامانی
  • راستین و مامان ویدا
  • سارا جون و مامانی
  • آذین جون
  • طاها جون
  • روژین جون
  • ستایش و مامان ندا
  • ایلیا جون
  • تندیس جون
  • تندیس کوچولو
  • ارین کوچولو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers
تلنگر
نویسنده: مامان آوین - ۱۳٩٠/٦/٥

داشتم با شبنم صحبت می کرد از گرفتاری های کاری و مشغله زیاد کمی وقت که زمان نت به حداقل میرسه که مدتییه صرف فیس بوک میشه  اون هم بدو بدو شبنم گفت اون چه ربطی به وبلاگ آوین داره ؟ بهش فکر کردم دیدم راست میگه چرا نتونستم تنظیم کنم وقتمو که وبلاگ دخترکم دچار وقفه نشه حالا اگه نمی تونم روزانه و هفتگیش کنم ،ماهیانه که میشه .دیگه این همه تاخیر چرا؟

فکر می کنم که کوتاهی کردم

دخترکم حالا خانم شده

avin 90

خدا رو شکر به مهد کودک خیلی علاقمنده و همیشه مشتاق رفتن به مهد ، تو تعطلات تابستانی مهد کودک که 15 روز بود خیلی حوصله اش سر رفته بود و بیتاب برگشتن و دیدن دوستاش بود هر شب سوال میکرد مامان بخوابیم پاشیم میریم مهد آخه دلم واسه دوستام و تیچرام تنگ شده

تو این مدت بعد از ظهرها تقریبا هر روز  با هم گردش بودیم  به اتفاق مانی ،تیبا  ،غزل ، اریو یا شروین (دوستای کوچولو و ناز آوین خانم) اگر هم یار و همراهی نداشتیم خودمون دوتایی

محل های گردشی

قصر بازی

avin

باغ پرندگان  

avin

پارک بادی

شهر بازی

پارک بانوان

خرید  در فروشگاه

دوچرخه سواری تو حیاط خونه

روزهای تعطیل هم  خونه مادر جون و دریا اکثرا ،البته امسال تابستون چندین آخر هفته مشغول کار خیر بودیم عروسی خاله  و ....

avin

البته چند تا تولد  هم داشتیم

تولد بابا بابک و علیرضا جون و مامان رکسانا و مانی جون و پارمیدا جون

avin

 خلاصه کلی مشغول بودیم . خوش خوشانمون بود

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

نظرات ()



مهدکودک
نویسنده: مامان آوین - ۱۳٩٠/۱/۱۸

سال نو مبارک

امیدوار امسال سالی سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت واسه همه دوستامون باشه

آوین :عید شما مبارک

 avin norooz 90

امسال مفهوم عید و عید دیدنی واسه اوین مساوی بود با آجیل خوردن هنوز هم تا میگم مهمون داره میاد میگه آ

آوین خانم رفت مهد کودک

avin 90

بعد از ماهها بررسی و تحقیق بلاخره یه مهد کودک انتخاب کردم و دخملی رو ثبت نام کردم.

دوشنبه اولین روز مهدکودک آوین خانم بود. خدا رو شکر همونطور مه انتظار میرفت خیلی راحت با محیط سازگار شد و دستش داشت البته دو روز کامل من همونجا موندم تا خیال خودم راحت شه قابل ذکره که هر نیم ساعت خانم خانم ها بهم تذکر می داد که : برو به کارت برس .... چرا نمیری اداره .... برو پیش آقای رئیس ...

مهدکودک خانه دوست  از این جهت انتخاب شد که اولا محیط تمیز و مدیر محترمی داشت و نکته قوتش اینه که تعداد کل شاگراش ١٢ تا ١٥ نفره بنابرین به نطر میاد که توجه بیشتری به بچه ها میشه و حداقل از نظر سلامتی ضریب امنیتیش بالاست.

خدا کنه که این طور باشه.......

 

نظرات ()



نَجوم جون
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/۱٢/٢٧

avin

من مدت طولانییه که وقت نکردم بنویسم از بس که تو اداره درگیرم همش کار  و کار و کار دیگه خسته شدم ... تو خونه هم که یه وروجک ٣ ساله که اصلا اجازه نمیده من سراغ کامپیوتر برم

امروز نجوم جون (نجمه خانم پرستار آوین) بعد از ۴ سال از خونمون رفت البته با کلی مراسم خداحافظی گریان

امسال تصمیم گرفتم آوینو بگذارم مهد کودک حداقل ٣ روز در هفته ولی امروز با رفتن نجوم  دچار تردید شدم نمی دونم کار درستی انجام دادم یا نه!!!!!!!!!!!

از اونجایی که با نجوم جون نتونستیم برنامه هامونو هماهنگ کنیم بعد از تعطیلات یه پرستار دیگه ٣ روز در هفته میاد واسه مراقبت از آوین خدا کنه که دخملی راحت با این موضوع کنار بیاد آخه خیلی به نجوم وابسه بود و دوستش داشت. خدا کمک کنه گریه

اینقدر غیبتم طولانی بود و توی این فاصله اتفاقات زیادی افتاد که نمی دونم کودومشو بنویسم.

 

بر می گردم...

نظرات ()



بازگشت به خانه
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/٩/٢٧

nashtarood

یک ماهی بود که ما کوچ کرده بودیم خونه مادر جون چون خونه خودمون در حال تعمیر بود.آخه کل خونه تبدیل شده بود به بوم نقاشی خانم خانم ها و همه اش اثار هنری دخملی بود.به قول خودش الان میگه : من کوچولو بودم اون کارو میکردم

خلاصه نقاشی های آوین بهانه ای شد برای تعمیرات کلی خونه

آوین که کلی بهش خوش گذشته بود و البته کلی تغیرات اساسی در دخملی ایجاد شد

ابتدا ساعت خواب حدود از  ٩.۵ به ١١.۵ شب  و صبح از ٧.۵ به ٩.۵   تبدیل شد چون تا لحظه آخر میخواست با بابایی و راحله جون باشه .

دیگه چیپس ممنوع نبود چون بابایی هر شب دو تا میخرید و از اونجایی که آوین خیلی خوشحا می شد  و می گفت (آخه تو چقدر مهربونی)من نتونستم بابایی رو راضی کنم که نخره

از اونجایی مادرجون طبق میل خانم خانم ها آشپزی میکرد چون  آوین باقالی خورشت وماهی خیلی دوست داره تقریبا یک روز در میون ماهی خوردیم به قول راحله جون شکل ماهی شدیم!!!!!!!!!!!!!

حالا بگم از توانایی هایی که توی این مدت پیدا کرده

رقص عربی !!!!!!!!!! یه چرخش کمر همرا گفتن آه   

رقص محلی (گیله مردی)  ادای زدن بشکن و ارو اروم نشستن

 

و البته به رقص در آوردن دیگران طبق روال مسابقه رقص (dance) با تک تک اعضا خانواده مصاحبه میکرد و مجبورشون میکرد برقصند.

مصاحبه آوین :

سلام

اسم شما چیه

از کجا اومدین

چه رقصی میخواین بکنین

از اونجایی که من درگیر کارا بودم بعد از ظهرها مجبور بودم کمی دیرتر برم خونه تا منو ی دید محکم بغلم می کرد و می گفت دلم برات تنگ شده .هی دنبالت گشتم هی دنبالت گشتم هی گفتم مامان مامان ولی تو نبودی    تعجبقلبخوشمزه

سبک مسواک زدنش عوض شد .رسما دم روشویی به قول خودش مثل راحله جون مسواک میکنه و تقریبا به تنهایی انجام میده.

به برنامه های  غیر کودک تلوزیون علاقمند شده- آواز خونی و رقص و باران دروغ و ...

خانم خانم ها  fan  ارغوان شده!!!!!!

nashtarood

تکه کلام ها:

یه چیی بگم ناراحت نمی شی

نه مامان جون بگو

خیلی دوست دارم

------------------------------------------

یه فکر خوبی به سرم امد

چی مامانی

بزا فک کنم

---------------------------------------

از دستم راضی هستی

هرشب بعد از مسواک کردن یا در حالی که داریم کتاب قصه شب رو انتخاب کنیم یا بعد از تمام شدن قصه وقتی که دستامو تو دستاش گرفته می پرسه البته قبلش میگه مامانی من خیلی دوست دارم . مامان عزیزم ... حالا شما بگید من می تونم بگم نه !

وقتی عصبانی میشه

کارای ناشایس  نکن

متوجه نمیشی میگم نکن چرا متوجه نمی شی

من دیگه باهات دوست نیستم .اصاً اصاً دوست ندارم

تقریبا روزی دو سه بار باهام قهر میکنه میگه دیگه باتو دوست نیستم

 

 

نظرات ()



تولد
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/۸/۱٥

آوینم ،امید زندگیم ،

سه سال پرخاطره و شیرین  را در کنارت گذروندیم .

عشق من بهترین لحظات رو برامون ساختی

  ممنون از بودنت که بودنت شوق  روزانه و آرامش شبانمونه .

 لحظه لحظه بودنت عشق و امید روزگارمونه .

مامان و بابا خیلی دوست دارن

قلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچتولدت مبارکقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچ

قلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچ

نظرات ()



تفریح سالم
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/٦/٢٩

دریا بزرگترین سرگرمی دخترم

شنا - آب بازی

darya

شهربازی -یک بار هم مهمان سرزمین عجایب شدیم

avin-bazi

پارک محتشم رشت به قول آوین پارک کبوترها- تفریح صبح های جمعه

پارک بانوان هفته ای دو روز عصرها- خانه مادربزرگ عصر جمعه به طور معمول

park kabootarha

تفریح خانگی - رنگ انگشتی- نقاشی- موسیقی (بلز و تبل)و عروسک بازی - تماشای کارتون و البته ورجه ورجه کمی هم این چند روزه بازی با پیکِت

tafrih-sargarmi

و صد البته کتاب . آوین عاشق کتابه

نظرات ()



احساس مهم
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/٦/۱٦

eftari

امشب  بعد از اینکه قصه کیتی به دیدیدن مادربزرگش میره  و حسنی می خواد بازی کنه رو برای آوین خوندم و دو تا قصه در واقع خاطره رو تعریف کردن ( با آرمینه جون رفتیم سرزمین عجایب و با خاله رویا رفتیم شهربازی ) به من میگه

 آوین :مامانی یه احساس مهم بگم

مامان رکسانا : تعجبتعجبتعجب بگو عزیزمتعجبتعجبتعجب

-- چرا منو دعوا میکنی؟

تعجبمن فقط بعضی وقتها که یه کمی شیطونی میکنی و کارای خطرناک انجام میدی ناراحت میشم و باز حرفمو گوش نمیدی عصبانی میشم و یه کم دعوات میکن

-- چرا ناراحت میشی

تعجبآخه کارای بد و خطر ناک میکنی

چی کار میکنم؟

تعجبمثلا با مداد شمعی مبل و دیوار هارو خط خطی میکنی (بزرگترین معضل زندگیم شده) یا کارای خطر ناک میکنی بپر بپر میکنی رو مبلها . چیزای غیر خوردنی رو دهنت میکنی.

-- مامانی دیگه این کارو نمی کنم

تعجب آفرین دخترم . من دوست دارم

-- من هم دوست دارم . بعد دستمو که در حال نوازشش بودم بوسید

قلبماچبغل مامانی قربونت بره که اینقدر با احساسی عزیزمقلبقلبقلب

 

 

 

نظرات ()



بازی
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/٦/۳

 

bazi

دخترکم

از روزی که دکتر بهم گفت که یه دختر توراه داری تا امروز همیشه دلم می خواست بشینم و عروسک بازیتو تماشاکنم و حالا اون روز رسیده و من می بینم که چقدر قشنگ عروسکهاتو می اری و براشون صحبت می کنی و غذا درست می کنی و نوازششون می کنی . براشون لالایی می خونی و تشویق و البته تنبیه شون می کنی .

رفتار مادرانه ات با عروسکها درست نسخه برابر از رفتار منه با خودته. از این رو یشتر مواظب کارامم چون می دونم یه مامان کوچو لو چهار چشمی منتظره که ببینه من چه کار میکنم تا ضبطش کنه و الگو برداری کنه.

 avin goli

دختر خوشکلم انتظار دارم و می خوام ازت که مامان خوبی باشی  که اگه مامان خوبی باشی حتما آدم خوبی هم خواهی شد تمام تلاشمو بکار می بندم تا الگوی خوبی برات باشم ولی قربونت بشم  می دونم که همیشه به اندازه کافی  خوب نبودم و گاهی از رو خستگی زیاد ، زود از کوره در رفتم و صبوری نکردم ولی می دونم درکم میکنی چون تو هم یک زنی  و وقتی یه مادر شدی  متوجه میشی که هیچ چیز عزیزتر از فرزند نیست. باید بدونی که همیشه  و در هر حالتی تو عزیزترینی برای من.

شاید الان درک نکنی که چرا تو رو از خیلی از کارهای مورد علاقت منع میکنم و مطمئنم که در آینده از اینکه به یاد بیاری که با هر تذکر من  باهام قهر میکردی  و میررفتی تو اتاقت و می گفتی که دیگه دوست ندارم با من دیگه صحبت نکن   خنده ات میگیره متوجه میشی که حق با من بوده.

شاید الان ندونی که چرا نمی تونی بری رو دسته مبل وایستی و از پنجره  خودتو آویزون کنی و رفت و آمد اهالی خونه رو ببینی

-- -چرا نمیتونی کتابهاتو بگذاری زیر پاهات و رو سرامیک باهاشون اسکیت کنی.

-- چرا نباید بتونی هر وقت دلت خواست از رو مبل شیرجه بزنی رو مبل کناری و مثل عمو مهربان  بری به برنامه بعدی

---چرا نمی تونی وسایل داخل جعبه ابزار بابا رو برداری  و بازی کنی و اگه دلت بخواد تو گوشت فرو کنی

شاید الان ندونی که چرا وقتی میریم دریا نم تونی تنهایی شناکنی و تا اون دورا بری و حتی چرا کل روز رو نمیتونیم تو  وان جون (وان زرد داخل حمام آوین) بمونی

---چرا نمیتونی تمام خونه (از دیوارها گذشته چون جای سفیدی باقی نمونده) با مدادشمعی و رنگ انگشتی مورد علاقه ات نقاشی کنی

--چرا نمی تونی میوه رو گنده گنده و همینجوری با پوست بخوری و یا حتی چرا خودت نتونی قاچ قاچشون کنی یا هر چقدر دلت خواست قند و شکلات بخوری

 و چرا .....

جواب همه اینها رو اون وقت متوجه میشی که خودت مادرباشی . بدونی که سلامت  جسم و روح فرزند مهمترین اولویت هر مادریه. دوست دارم.

bazi avin

 عکس جامونده:

گوشواره

 

gooshvare avin

نظرات ()



سفر نامه - نمک آبرود و فشالم وکاشان
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/٥/٢٧

 فشالم - قطعه ایی از بهشت

namakabrood

قصه سفر از زبان آوین

رفتیم نمک نابود (نمک آبرود) اونجا یه عالمه هلیکوپتل (تلکابین) بود .هلیکوپتل سوا شدیم رفتیم بالا بالا بعد بابا گفت  رکسانا خدا تو او بکشه راحله خدا تو او بکشه !!!(از اونجایی که بابک خیلی با ارتفاع میانه نداره و سر اون بسط ها تله کابین تکون شدید می خورد و آقا بابک ما رو مسبب سوار شدنش میدونست کمی لطف کرد بهمونو و هی دعامون میگرد)

اونجا یه عالمه خرس داشت گرگ داشت. سنگ داشت  بزرگ خیلی بُزگ هی من و مامان می رفتیم بالا سر می خوردیم خییییییلی خطر ناک بود .

تو نمک نابود  از اون چیپس فر فری یا خوردیم

رفتیم فروشگاه سرسره داشت.امیرحسین بود .امیرمحمد بود سرسره بازی کردیم.

avin

توضیح:آوین سوار بر بوته های چای- هواخوری سحرانه قبل از صبحانه توی باغ- آوین و دوستاش

نمک آبرود هنگام پاین آمدن و نگران سر خوردن- سوار بر تله کابین با چشمانی مضطرب-ژست گوگوشی

سفرکاشان:

البته چند ماهی از مسافرتمون گذشته منتها از اونجایی که من فرصت نکردم بنویسم حالا با کلی تاخیر این پست رو گذاشتم البته یه گزارش تصویری از سفر

avin-kashan o abyane 

توضیح:راست به چپ بالا:ابیانه سوار بر آقا الاغه-حمام فین- ابیانه خوشحال ناشی از استقلال تنها ایستادن روی پله ها- باغ فین

پایین :آخر شب خسته و خواب آلود- حمام فین-خانه ... ها(یادم نمی آید عباسی ها بود یا طباطبایی ها)

 چقدر این سفرنامه کامله هیچ فرقی با سفرنامه های لیلی جون  ندارهچشمکخجالت به بزرگی خودتون ببخشید وقتی قراره خاطرات یه سفر بعد از 4- 5 ماه نوشته بشه بهتر از این در نمیاد

آوین بعد از شنا در حال استراحت و تماشای دریا

a

و سفرهر هفته ای ما به دریا اگر هم یه هفته نتونیم بریم باید دریا رو بیاریم خونه. نمیدونم زمستونو چطور باید سپری کنیم چون فکر می کنم آوین دو زیست شده از بس که عاشق آب . به قول خودش من عاشق آب بازیم

a

 

نظرات ()



تولد من
نویسنده: مامان آوین - ۱۳۸٩/٥/٢٤

امروز یک روز عادی است، آفتاب داغ است و کار و گرفتاری و مشغله هم به راه . یک روز معمولی مثل بقیه‌ی روزها، مثل هر روز گرم دیگری، یک یکشنبه مردادی. هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغه‌هایش می‌دود. روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیه‌ی روزها فرق دارد.پیام‌های تبریکی که از دوستان آشنا و ناآشنا گرفته‌ام، تلفن‌هایی که از راه‌های دور و نزدیک به من شده‌ است به من یک حس خوب داده‌اند  حس دیگری نیز همراهمه آن هم از تعدد شمع های روی کیکم بهم دست داده که منو میکشونه جلوی آینه تا نگاهی عمیق تر به صورتم و خطوط ایجاد شده در آن بندازم که صد البته حس خوبی نیست.ولی با نگاه به زندگیم و دیدن آوینم که امید زندگی من است اون حس بد کم رنگ میشه چون در ازای داشتن همچین گنجی باید رنجی کشید وخلاصه هزینه داد.

t 

  امروز تولد منه یه روز خوب، یه روز شاد، یه روز که بهانه شادی و جشنش تولدمنه

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

 t1

هورابرای مانی عزیزم : مانی جونم تولدت مبارک خاله جون ، همزاد کوچیک و مهربون و نازنین منهورا

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »