داشتم با شبنم صحبت می کرد از گرفتاری های کاری و مشغله زیاد کمی وقت که زمان نت به حداقل میرسه که مدتییه صرف فیس بوک میشه اون هم بدو بدو شبنم گفت اون چه ربطی به وبلاگ آوین داره ؟ بهش فکر کردم دیدم راست میگه چرا نتونستم تنظیم کنم وقتمو که وبلاگ دخترکم دچار وقفه نشه حالا اگه نمی تونم روزانه و هفتگیش کنم ،ماهیانه که میشه .دیگه این همه تاخیر چرا؟
فکر می کنم که کوتاهی کردم
دخترکم حالا خانم شده

خدا رو شکر به مهد کودک خیلی علاقمنده و همیشه مشتاق رفتن به مهد ، تو تعطلات تابستانی مهد کودک که 15 روز بود خیلی حوصله اش سر رفته بود و بیتاب برگشتن و دیدن دوستاش بود هر شب سوال میکرد مامان بخوابیم پاشیم میریم مهد آخه دلم واسه دوستام و تیچرام تنگ شده
تو این مدت بعد از ظهرها تقریبا هر روز با هم گردش بودیم به اتفاق مانی ،تیبا ،غزل ، اریو یا شروین (دوستای کوچولو و ناز آوین خانم) اگر هم یار و همراهی نداشتیم خودمون دوتایی
محل های گردشی
قصر بازی

باغ پرندگان

پارک بادی
شهر بازی
پارک بانوان
خرید در فروشگاه
دوچرخه سواری تو حیاط خونه
روزهای تعطیل هم خونه مادر جون و دریا اکثرا ،البته امسال تابستون چندین آخر هفته مشغول کار خیر بودیم عروسی خاله و ....

البته چند تا تولد هم داشتیم
تولد بابا بابک و علیرضا جون و مامان رکسانا و مانی جون و پارمیدا جون

خلاصه کلی مشغول بودیم . خوش خوشانمون بود






















































مامانی قربونت بره که اینقدر با احساسی عزیزم






به بزرگی خودتون ببخشید وقتی قراره خاطرات یه سفر بعد از 4- 5 ماه نوشته بشه بهتر از این در نمیاد


