خاطرات بزرگ شدن یه فرشته آسمونی
روز مادر مبارک نقل و نبات یک به علاقه دو میشه 3 روز مادر چی میخوای بگیری : یه گلدون گنده قدم میزنیم -آوین :چه لذت بخشه -صدای گنجیشکا رو میشنوی - من سال نو مبارک امسال سفره هفت سین ما رنگین بود چون با سلیقه آوین خانم چیده شده بود. برای اولین بار خودمون گندم سبز کردیم . تخم مرغهای رنگی و شکلات تزئین شده آوینی و ماهی قرمز و سمنو و .. عید دیدنی و عیدی های رنگ و وارنگ و خوشحالی آوین (( وای چقدر همه هی به من جایزه میدن!!!)) گردشهای خانوادگی و پیک نیک و شیطنت ها و خستگی دخملی سال جدید مهد کودک آوینو عوض کردم ایجا محیطش صمیمی تره و کمتر به بچه ها سخت میگیرن. فکر می کنم بهتره حالا خیلی وقت هست برای سخت گبری و فشار درسی و آموزشی و.. فعلا بچگی کنن و شادی کنن بهتره بزرگ تر که شن اینقدر سختی و غصه دورو برمون هست. دخترم تا میتونی شادی و خوشی ذخیره کن عزیزم بفرمائید نقل و نبات آوین:بابا بیا سی دی ببینیم. چی دوست داری بابا : ماداگاسکار آوین : نینجا قشنگ تره ها بابا: میدونم ولی من ماداگاسکار رو دوست دارم آوین باشه پس لنگه به لنگه ببینیم (یک سی دی نینجا - یکی هم ماداگاسکار) ----------------- آوین : راحله جون تو کی عروس میشی راحله جون : تو هفته دیگه خاله رویا : شما کی عروس میشی آوین جون بعد از کلی فکر کردن گفت 10 -خاله رویا گفت 10 سال خیلی زوده خاله 20 سال دیگه مناسبه آوین: اوووووووو 20 تا که دور دور ,نه نه 10 تا. --------------- آوین : من که اینقدر به شما احترام میزارم به حرفم گوش نمیدی ------------- آوین : مامان جان اینقدر اخ (اخم) نکن چشات چروک میشه ... ------------- بعدا نوشت: سال 90 من فقط 4 یا 5 باری آمدم تند تند به بعضی دوستامون سرزدم و جویای حالشون شدم و فقط دو بار نوشتم . حالا چند روزیه سر فرصت رفتم سراغ تک تکشون ،مثل غریبه ها شدم تو خونه مجازمون، با تغییر چهره کوچولوها و بزرگ شدنشون کلی سر کیف آمدم و متاسفانه خونه بعضی از دوستامون هم که مثل مال ما پر بود از بی خبری امیدوارم همه دوستای قدیمی که یه زمانی هر روز اگه بهشون سر نمی زدم دلتنگشون می شدم ، هر جا هستند سالم و شاد باشند. داشتم با شبنم صحبت می کرد از گرفتاری های کاری و مشغله زیاد کمی وقت که زمان نت به حداقل میرسه که مدتییه صرف فیس بوک میشه اون هم بدو بدو شبنم گفت اون چه ربطی به وبلاگ آوین داره ؟ بهش فکر کردم دیدم راست میگه چرا نتونستم تنظیم کنم وقتمو که وبلاگ دخترکم دچار وقفه نشه حالا اگه نمی تونم روزانه و هفتگیش کنم ،ماهیانه که میشه .دیگه این همه تاخیر چرا؟ فکر می کنم که کوتاهی کردم دخترکم حالا خانم شده خدا رو شکر به مهد کودک خیلی علاقمنده و همیشه مشتاق رفتن به مهد ، تو تعطلات تابستانی مهد کودک که 15 روز بود خیلی حوصله اش سر رفته بود و بیتاب برگشتن و دیدن دوستاش بود هر شب سوال میکرد مامان بخوابیم پاشیم میریم مهد آخه دلم واسه دوستام و تیچرام تنگ شده تو این مدت بعد از ظهرها تقریبا هر روز با هم گردش بودیم به اتفاق مانی ،تیبا ،غزل ، اریو یا شروین (دوستای کوچولو و ناز آوین خانم) اگر هم یار و همراهی نداشتیم خودمون دوتایی محل های گردشی قصر بازی باغ پرندگان پارک بادی شهر بازی پارک بانوان خرید در فروشگاه دوچرخه سواری تو حیاط خونه روزهای تعطیل هم خونه مادر جون و دریا اکثرا ،البته امسال تابستون چندین آخر هفته مشغول کار خیر بودیم عروسی خاله و .... البته چند تا تولد هم داشتیم تولد بابا بابک و علیرضا جون و مامان رکسانا و مانی جون و پارمیدا جون خلاصه کلی مشغول بودیم . خوش خوشانمون بود سال نو مبارک امیدوار امسال سالی سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت واسه همه دوستامون باشه آوین :عید شما مبارک امسال مفهوم عید و عید دیدنی واسه اوین مساوی بود با آجیل خوردن هنوز هم تا میگم مهمون داره میاد میگه آ آوین خانم رفت مهد کودک بعد از ماهها بررسی و تحقیق بلاخره یه مهد کودک انتخاب کردم و دخملی رو ثبت نام کردم. دوشنبه اولین روز مهدکودک آوین خانم بود. خدا رو شکر همونطور مه انتظار میرفت خیلی راحت با محیط سازگار شد و دستش داشت البته دو روز کامل من همونجا موندم تا خیال خودم راحت شه قابل ذکره که هر نیم ساعت خانم خانم ها بهم تذکر می داد که : برو به کارت برس .... چرا نمیری اداره .... برو پیش آقای رئیس ... مهدکودک خانه دوست از این جهت انتخاب شد که اولا محیط تمیز و مدیر محترمی داشت و نکته قوتش اینه که تعداد کل شاگراش ١٢ تا ١٥ نفره بنابرین به نطر میاد که توجه بیشتری به بچه ها میشه و حداقل از نظر سلامتی ضریب امنیتیش بالاست. خدا کنه که این طور باشه....... من مدت طولانییه که وقت نکردم بنویسم از بس که تو اداره درگیرم همش کار و کار و کار دیگه خسته شدم ... تو خونه هم که یه وروجک ٣ ساله که اصلا اجازه نمیده من سراغ کامپیوتر برم امروز نجوم جون (نجمه خانم پرستار آوین) بعد از ۴ سال از خونمون رفت البته با کلی مراسم خداحافظی گریان امسال تصمیم گرفتم آوینو بگذارم مهد کودک حداقل ٣ روز در هفته ولی امروز با رفتن نجوم دچار تردید شدم نمی دونم کار درستی انجام دادم یا نه!!!!!!!!!!! از اونجایی که با نجوم جون نتونستیم برنامه هامونو هماهنگ کنیم بعد از تعطیلات یه پرستار دیگه ٣ روز در هفته میاد واسه مراقبت از آوین خدا کنه که دخملی راحت با این موضوع کنار بیاد آخه خیلی به نجوم وابسه بود و دوستش داشت. خدا کمک کنه اینقدر غیبتم طولانی بود و توی این فاصله اتفاقات زیادی افتاد که نمی دونم کودومشو بنویسم. بر می گردم... یک ماهی بود که ما کوچ کرده بودیم خونه مادر جون چون خونه خودمون در حال تعمیر بود.آخه کل خونه تبدیل شده بود به بوم نقاشی خانم خانم ها و همه اش اثار هنری دخملی بود.به قول خودش الان میگه : من کوچولو بودم اون کارو میکردم خلاصه نقاشی های آوین بهانه ای شد برای تعمیرات کلی خونه آوین که کلی بهش خوش گذشته بود و البته کلی تغیرات اساسی در دخملی ایجاد شد ابتدا ساعت خواب حدود از ٩.۵ به ١١.۵ شب و صبح از ٧.۵ به ٩.۵ تبدیل شد چون تا لحظه آخر میخواست با بابایی و راحله جون باشه . دیگه چیپس ممنوع نبود چون بابایی هر شب دو تا میخرید و از اونجایی که آوین خیلی خوشحا می شد و می گفت (آخه تو چقدر مهربونی)من نتونستم بابایی رو راضی کنم که نخره از اونجایی مادرجون طبق میل خانم خانم ها آشپزی میکرد چون آوین باقالی خورشت وماهی خیلی دوست داره تقریبا یک روز در میون ماهی خوردیم به قول راحله جون شکل ماهی شدیم!!!!!!!!!!!!! حالا بگم از توانایی هایی که توی این مدت پیدا کرده رقص عربی !!!!!!!!!! یه چرخش کمر همرا گفتن آه رقص محلی (گیله مردی) ادای زدن بشکن و ارو اروم نشستن و البته به رقص در آوردن دیگران طبق روال مسابقه رقص (dance) با تک تک اعضا خانواده مصاحبه میکرد و مجبورشون میکرد برقصند. مصاحبه آوین : سلام اسم شما چیه از کجا اومدین چه رقصی میخواین بکنین از اونجایی که من درگیر کارا بودم بعد از ظهرها مجبور بودم کمی دیرتر برم خونه تا منو ی دید محکم بغلم می کرد و می گفت دلم برات تنگ شده .هی دنبالت گشتم هی دنبالت گشتم هی گفتم مامان مامان ولی تو نبودی سبک مسواک زدنش عوض شد .رسما دم روشویی به قول خودش مثل راحله جون مسواک میکنه و تقریبا به تنهایی انجام میده. به برنامه های غیر کودک تلوزیون علاقمند شده- آواز خونی و رقص و باران دروغ و ... خانم خانم ها fan ارغوان شده!!!!!! تکه کلام ها: یه چیی بگم ناراحت نمی شی نه مامان جون بگو خیلی دوست دارم ------------------------------------------ یه فکر خوبی به سرم امد چی مامانی بزا فک کنم --------------------------------------- از دستم راضی هستی هرشب بعد از مسواک کردن یا در حالی که داریم کتاب قصه شب رو انتخاب کنیم یا بعد از تمام شدن قصه وقتی که دستامو تو دستاش گرفته می پرسه البته قبلش میگه مامانی من خیلی دوست دارم . مامان عزیزم ... حالا شما بگید من می تونم بگم نه ! وقتی عصبانی میشه کارای ناشایس نکن متوجه نمیشی میگم نکن چرا متوجه نمی شی من دیگه باهات دوست نیستم .اصاً اصاً دوست ندارم تقریبا روزی دو سه بار باهام قهر میکنه میگه دیگه باتو دوست نیستم آوینم ،امید زندگیم ، سه سال پرخاطره و شیرین را در کنارت گذروندیم . عشق من بهترین لحظات رو برامون ساختی ممنون از بودنت که بودنت شوق روزانه و آرامش شبانمونه . لحظه لحظه بودنت عشق و امید روزگارمونه . مامان و بابا خیلی دوست دارن دریا بزرگترین سرگرمی دخترم شنا - آب بازی شهربازی -یک بار هم مهمان سرزمین عجایب شدیم پارک محتشم رشت به قول آوین پارک کبوترها- تفریح صبح های جمعه پارک بانوان هفته ای دو روز عصرها- خانه مادربزرگ عصر جمعه به طور معمول تفریح خانگی - رنگ انگشتی- نقاشی- موسیقی (بلز و تبل)و عروسک بازی - تماشای کارتون و البته ورجه ورجه کمی هم این چند روزه بازی با پیکِت و صد البته کتاب . آوین عاشق کتابه امشب بعد از اینکه قصه کیتی به دیدیدن مادربزرگش میره و حسنی می خواد بازی کنه رو برای آوین خوندم و دو تا قصه در واقع خاطره رو تعریف کردن ( با آرمینه جون رفتیم سرزمین عجایب و با خاله رویا رفتیم شهربازی ) به من میگه آوین :مامانی یه احساس مهم بگم مامان رکسانا : -- چرا منو دعوا میکنی؟ -- چرا ناراحت میشی چی کار میکنم؟ -- مامانی دیگه این کارو نمی کنم -- من هم دوست دارم . بعد دستمو که در حال نوازشش بودم بوسید دخترکم از روزی که دکتر بهم گفت که یه دختر توراه داری تا امروز همیشه دلم می خواست بشینم و عروسک بازیتو تماشاکنم و حالا اون روز رسیده و من می بینم که چقدر قشنگ عروسکهاتو می اری و براشون صحبت می کنی و غذا درست می کنی و نوازششون می کنی . براشون لالایی می خونی و تشویق و البته تنبیه شون می کنی . رفتار مادرانه ات با عروسکها درست نسخه برابر از رفتار منه با خودته. از این رو یشتر مواظب کارامم چون می دونم یه مامان کوچو لو چهار چشمی منتظره که ببینه من چه کار میکنم تا ضبطش کنه و الگو برداری کنه. دختر خوشکلم انتظار دارم و می خوام ازت که مامان خوبی باشی که اگه مامان خوبی باشی حتما آدم خوبی هم خواهی شد تمام تلاشمو بکار می بندم تا الگوی خوبی برات باشم ولی قربونت بشم می دونم که همیشه به اندازه کافی خوب نبودم و گاهی از رو خستگی زیاد ، زود از کوره در رفتم و صبوری نکردم ولی می دونم درکم میکنی چون تو هم یک زنی و وقتی یه مادر شدی متوجه میشی که هیچ چیز عزیزتر از فرزند نیست. باید بدونی که همیشه و در هر حالتی تو عزیزترینی برای من. شاید الان درک نکنی که چرا تو رو از خیلی از کارهای مورد علاقت منع میکنم و مطمئنم که در آینده از اینکه به یاد بیاری که با هر تذکر من باهام قهر میکردی و میررفتی تو اتاقت و می گفتی که دیگه دوست ندارم با من دیگه صحبت نکن خنده ات میگیره متوجه میشی که حق با من بوده. شاید الان ندونی که چرا نمی تونی بری رو دسته مبل وایستی و از پنجره خودتو آویزون کنی و رفت و آمد اهالی خونه رو ببینی -- -چرا نمیتونی کتابهاتو بگذاری زیر پاهات و رو سرامیک باهاشون اسکیت کنی. -- چرا نباید بتونی هر وقت دلت خواست از رو مبل شیرجه بزنی رو مبل کناری و مثل عمو مهربان بری به برنامه بعدی ---چرا نمی تونی وسایل داخل جعبه ابزار بابا رو برداری و بازی کنی و اگه دلت بخواد تو گوشت فرو کنی شاید الان ندونی که چرا وقتی میریم دریا نم تونی تنهایی شناکنی و تا اون دورا بری و حتی چرا کل روز رو نمیتونیم تو وان جون (وان زرد داخل حمام آوین) بمونی ---چرا نمیتونی تمام خونه (از دیوارها گذشته چون جای سفیدی باقی نمونده) با مدادشمعی و رنگ انگشتی مورد علاقه ات نقاشی کنی --چرا نمی تونی میوه رو گنده گنده و همینجوری با پوست بخوری و یا حتی چرا خودت نتونی قاچ قاچشون کنی یا هر چقدر دلت خواست قند و شکلات بخوری و چرا ..... جواب همه اینها رو اون وقت متوجه میشی که خودت مادرباشی . بدونی که سلامت جسم و روح فرزند مهمترین اولویت هر مادریه. دوست دارم. عکس جامونده: گوشواره
خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن ، که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است .. 

































































تولدت مبارک








































بگو عزیزم


من فقط بعضی وقتها که یه کمی شیطونی میکنی و کارای خطرناک انجام میدی ناراحت میشم و باز حرفمو گوش نمیدی عصبانی میشم و یه کم دعوات میکن
آخه کارای بد و خطر ناک میکنی
مثلا با مداد شمعی مبل و دیوار هارو خط خطی میکنی (بزرگترین معضل زندگیم شده) یا کارای خطر ناک میکنی بپر بپر میکنی رو مبلها . چیزای غیر خوردنی رو دهنت میکنی.
آفرین دخترم . من دوست دارم

مامانی قربونت بره که اینقدر با احساسی عزیزم







